تبليغاتX
پنجمين فصل تمام سال‌ها

 

فرارسیدن روز عرفه گرامی باد.به یاد سفیر عاشورا

زخم

هادی وحیدی

 

کوفه شهری که ننگ انسانی ست

شهر ابلیس، شهر شیطانی ست

کوفه شهری که عشق کم دارد

کوچه هایش همیشه غم دارد

کوفه شهری ، نه آفتاب آباد

ظلمتی، بی فروغ، خواب آباد

کوفه شهری که مرتضایی نیست

فرصت آن جا به روشنایی نیست

کوفه شهر حضور خفّاشان

نیست در آن ز نور وصبح نشان

کوفه شهری همیشه ننگ آیین

کوچه هایش کدورتی دیرین

الفتی با یزیدیان دارد

هر بتی را خدای انگارد

بت:یزید وقیح را گویم

آن پلید قبیح را گویم

کوفه ای که ستاره اش افسرد

کوفه ای که حسین را آزرد

مردمانش چه بی وفا بودند

با نمازان بی خدا بودند

مردمانی که کفرشان باقی ست

نامشان تا همیشه ها یاغی  ست

باورت نیست وضع کوفه اگر

 مسلم بن عقیل را بنگر

.

.

.

.

 

"طوعه " تنها پناه داد او را

 مهربانی که کرد یاد او را

زن خاکی ، سرشتش افلاکی

جوهرش مهربانی و پاکی

.

.

.

.

 

غرق خون مثل لاله می رویم

با تمام وجود می گویم:

گرسر من به دار آویزد

باز هم با یزید بستیزد

شرح شرحه شوم اگر باللّه

از لبم آه  بر نمی خیزد

خون گرمم که می شود جاری

 سردی کوفه را به هم ریزد

مسلم آغاز انقلابی شد

که سکوت جهان برانگیزد..

.

.

صورت کامل مثنوی - غزل را در مجموعه بخوانید.

آفتاب ترین انتخاب ،هادی وحیدی ، چاپ اوّل:1379،نشر فائزون

 

+ هادی وحيدی / سه شنبه سوم آذر 1388 |

يادي ديرگاه از استاد فريدون دادخواه

هادي وحيدي

فريدون خان دادخواه، مرد هنرمندي كه سنّ و سالي از او گذشته بود و انساني بود موقّر، منظّم و مجرّد به هر دو معنا. با موهايي جو گندمي و هميشه با كت و شلوار تيره رنگ و اطو خورده. به آرامي سخن مي­گفت و تأمل برانگيز و با احترام تمام از هنرمندان بزرگ قرون گذشته ياد مي­كرد. به خيّاط خانه­ي پدرم مي­آمد. خيّاطي كه صبحگاهان، كانون پيران اصيل، با وقار و هنرور و عصرگاهان، پاتوق جواناني بود كه در ميانشان مي­توانستي افرادي با سواد، دانشور و هنرمندي را هم ببيني.

زنده­ياد فريدون خان، خط شكسته نستعليق را به زيبايي چشم نوازي مي­نگاشت و بيننده را به تحسين وامي­داشت. دادخواه در نوجواني به شاعري نيز دست يازيده بود و شعرهايي از ايشان ـ اغلب طنزآميز با صبغه­اي اجتماعي ـ در جنگ­هايي چاپ و منتشر شده بود. به درویش عبدالمجيد طالقانی ـ شكسته نويس بزرگ ـ علاقه­اي بي حد داشت و مي­گفت از آثار گرانمايه­ي او، اثري دارد كه اصل خطّ زيباي اوست.
چه قدر اين هنرمند نازنين را دوست داشتم و احترامي خاص به ايشان قايل بودم. سالياني پيش كه خيّاط خانه­ي پدرم برقرار بود، هفته­اي يكي ـ دو بار مي­آمد و زيارتشان مي­كردم و نكته­هايي از او مي­آموختم و ايشان گاه گاهي با قلم فرانسه برايم مي­نوشتند و هنگامي كه قلم را به همراه نداشتند با خودكار معمولي. در ميان «شكسته»هايي كه از شادروان دادخواه به يادگار دارم خطي هست كه بسيار استادانه و هنرمندانه نوشته شده است كه هنگام رقم زدن اين سطور نيافتمش. اما خطي را كه با خودكار نوشته­اند و تنها سايه­اي است از هنر پر ارجشان در اين فرصت به تماشا مي­گذارم.
پس از آن سال­هاي شوق آميز و خاطره انگيز، ديگر نديدمشان و متأسفانه چند سال پيش خبر دار شدم هنگام پارو كردن برف، از پشت بام افتاده و در گذشته­اند. ياد و خاطره­اش هميشگي و روح زلالش جرعه نوش بحار رحمت الاهي.

 

+ هادی وحيدی / یکشنبه هفدهم آبان 1388 |

نمایشقاه کتاب

 

برای نمایشگاه  بزرگ! ناشران در زنجان

 

بی باده ی تو، شراب و ساقی همه هیچ.

بی عطر تو ، نکهت اقاقی همه هیچ.

از این همه ناشر بزرگ دم پیت

نُه ناشر خوب بود و باقی همه هیچ...!

 

+ هادی وحيدی / چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |

سوگسرودي براي: پرويز مشكاتيان

   محمدرضا شفيعي كدكني


اي دوست وقت خفتن و خاموشي ات نبود
وز اين ديار دور فراموشي­ات نبود
تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب
با خاك تيره روز هماغوشي­ات نبود
ميخانه­ها ز نعره تو مست مي­شدند
رندي حريف مستي و مي نوشي­ات نبود
دود چراغ موشي دزدان تو را چنين
مدهوش كرد و موسم خاموشي­ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودي و كسي
زينان به فكر داروي بيهوشي­ات نبود
در پرده ماند نغمه آزادي وطن
كانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود
در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند
زين نغمه هيچ گاه فراموشي­ات نبود

اي سوگوار صبح نشابور سرمه گون
عصري چنين سزاي سيه پوشي­ات نبود
21 سپتامبر 2009 ـ پرينستون                                        

 

+ هادی وحيدی / شنبه بیست و پنجم مهر 1388 |

ادبیات و فلسفه در گفت و گو

هانس گئورک گادامر

به کوشش رابرت پاسلیک

ترجمه،تقریر و شرح :زهرا زواریان

ویرایش علمی :بیژنعبدالکریمی

چاپ اول :1388

انتشرات نقش و نگار و نقد فرهنگ

3200تومان

 

نسبت فلسفه و تفکر ،با شعر و ادبیات چیست و ازچه منظری می توان به تعامل و گفتگو میان این دو در حوزه ی اصیل حیات بشری پرداخت ؟ بی شک رابطه میان فلسفه و ادبیات،یکی از مهم ترین چالش های است که می توان روش های آن را آزمود و از تجربه های دیگران ،برای فهم موضوع سود جست .

 

پرسش مهم در این باره این است که جایگاه فلسفه کجاست و نسبت فلسفه وتفکر،با شعر و ادبیات چیست؟ آیا صرفا اهل فلسفه ، قوام بخشان تفکر یک قوم و ملت هستند.یا شاعران و ادبیان نیز؟ نسبت میان فیلسوف و شاعر در فرهنگ یک ملت چیست ؟ آیا تعاملی میان شاعران و فیلسوفان  وجود دارد ؟ایا میان فلسفه و ادبیات ،می توان مرزهای روشن و قاطعی ترسیم کرد؟ این کتاب بستر مناسبی برای تامل بیشتر در باب نسبت میان فلسفه وادبیات فراهم می کند.

به نقل از پشت جلد کتاب  

+ هادی وحيدی / دوشنبه سیزدهم مهر 1388 |